خیلی وقته دلم می خواد بنویسم ... ولی دست و دلم به نوشتن نمیره ... دلم پر از نفرت شده و همچین دلی نمیتونه مطلب بنویسه ... نمی تونه فریادهای درونش رو با نوشتن خالی کنه
اینقدر کینه ازت به دل گرفتم که سر نماز به جای اینکه خودم و دیگران رو دعا کنم تو رو نفرین می کنم ... اونقدر بد کردی که حتی منم که همیشه همه رو راحت می بخشم نمی تونم از سر تقصیراتت بگذرم ... دلم داره سیاه میشه مثل دل تو ... منم دارم کثیف میشم مثل تو
آخه ما کجا داریم میریم؟ این همه دروغ برای چی؟ چرا این همه تزویر؟
دلم پر از کینه است و دستم به نوشتن نمیره ... ایده های بی نظیرم دارن خاک می خورن و دلم داره روز به روز سیاه و سیاه تر میشه
تو عشق رو بد نام کردی ... تو حتی انسانیت رو بد نام می کنی
نمی دونم ... نمی دونم باید چی کار کرد ... ولی تو اومدی تو کاخ آرزوهام و وانمود کرده ملکه کاخ هستی ... حالا که انداختمت دور فقط ملکه ام رو از دست ندادم ... کل کاخم خراب شده ... و تو خیلی پلیدی ... دلم می خواد از این همه پلیدی دور بشم و همون علیرضا قبل باشم ... اگه دست و دلم به نوشتن می رفت مثل بمب می ترکیدم ...
نظرات ()روزی روزگاری، در گوشه ای از این دنیای بزرگ ، پسرک جوانی در ساحل دریا نشسته بود و میگریست. او در خود شکسته بود. به اطراف بی توجه بود و آرام هق هق می کرد. ناگهان احساس کرد کسی کنار او نشست ، سرش را کمی بلند کرد و نگاهی به او انداخت. دخترکی بود با پوستی به سفیدی برف ، لبانی به رنگ خون، قدی به بلندی سرو و چشمانی به رنگ عسل . صورتش چون قرص ماه گرد و زیبا بود و بر لبانش لبخندی دلنشین نشسته بود. با چشمان ریبا و مهربانش نگاهی به پسرک انداخت و گفت : «چرا اینچنین بی تابی می کنی؟ 7 روز است همین جا نشسته ای و گریه می کنی، مگر چه شده؟ »
پسرک که محو زیبایی او شده بود، بدون اینکه جواب بدهد گفت: «تو کیستی؟ »
- « من هم رهگذری هستم، حالا سوالم را پاسخ می دهی؟ »
- « از کجا بگویم ، من پسری هستم نجار، چندین سال عشق دختری را در دل داشتم ، اما هر بار که می خواستم با او حرف بزنم اجازه نمی داد و به من اخم می کرد . بالاخره چند ماه پیش دخترک ناگهان با من شروع به صحبت کرد و خیلی سریع با من گرم گرفت. ظاهرا دوستم داشت و قول ازدواج به من داده بود ، از من خواست تا خانه اش را برایش بسازم . او می گفت در واقع خانه ی من نیست بلکه خانه ای است برای زندگی مشترکمان . من هم طبق نقشه ی او چندین ماه به کار ساختن خانه مشغول بود تا اینکه بالاخره 7 روز پیش خانه تمام شد . دوان دوان به سوی او رفتم تا او را به خانه ببرم . او به خانه آمد و درون و بیرون آن را خوب وارسی کرد و بعد در را محکم به رویم بست ، از پنجره نگاهی به من انداخت و گفت دیگر کاری با تو ندارم ، خانه ام را ساختی ، خداحافظ!
به راستی ارزش یک هفته گریستن را ندارد؟ این همه من او را دوست می داشتم و او در مقابل اینچنین مرا وسیله ای در راه خواسته هایش کرد »
دخترک پریچهره داستان ما آهی کشید و گفت : « ارزشش ندارد ، برای کسی بمیر که برایت تب کند ، حیف نیست زندگی را کنار گذاشته ای و این چنین در غم گذشته فرو رفته ای؟ بیرون بیا از لاک غصه ، همان بهتر که چهره پلیدش را زودتر به نمایش گذاشت »
پسرک گفت : « آخر خیلی او را دوست می داشتم»
دخترک پاسخ داد : « برای همه این اشتباه ها پیش می آید . اگر جای من بودی چه می گفتی؟ معشوقم مرا رها کرد و با صمیمی ترین دوستم ازدواج کرد »
دخنرک لبخندی تلخ زد و برخاست و گفت : « تو هم غصه را تمام کن »
پسرک آهی کشید و به گریه ادامه داد ، اما کمی آرام تر شده بود . غروب روز بعد رسید و دخترک زیباروی باز هم آمد و کنار پسرک نشست و گفت : « باز هم که گریه می کنی »
- « چه کنم؟ »
- « به زندگی بیاندیش ، دنیا که تمام نشده »
اما پسرک به یاد ماجرا افتاد و آهی کشید . دخترک دستش را نزدیک برد و دست پسرک را گرفت . ناگهان جرقه ای در دل پسرک روییدن گرفت و دلش لرزید . نگاهی به دخترک انداخت . چقدر مهربان بود . آن روز ساعت ها صحبت کردند و دخترک هر چه می گفت گویی از دل پسرک صحبت می کرد .
پسرک نمی خواست باز هم دل ببندد ولی زمان کار خودش را به خوبی انجام می داد . دخترک چنان مهربان و باوقار بود که نمی شد به او عشق نورزید . او چنان محبتش را به پسرک ابراز می کرد که تا آن روز کسی با او چنان نکرده بود . چنان از دل پسرک سخن می گفت گویی بخشی از وجود اوست . او تمام آن چیزهایی را که پسرک می خواست داشت.
روز ها پشت سر هم آمدند و رفتند و آن دو مثل دو کبوتر در آسمان عشق پرواز می کردند . دست در دست هم در ساحل می دویدند . سوار بر اسب دور کشور را می گشتند و می خندیدند و هیچ زوجی از آن ها خوشبخت تر نبود . چنان از ته دل می خندیدند که تمام غم ها از وجودشان رخت برمیست.
و پسرک جنان مست دقایق خوشی بود که نفهمید کی و چگونه برای اولین بار عاشق شد . او قبلا دوشت داشته بود کسانی را . ولی عاشق نشده بود . تمام انسان ها را دخترک پریچهر می دید . تمام دقایقش را با او می خواست .
ولی روزگار ، روزگار عاشقی و وفا نبود . کم کم پسرک احساس می کرد عشقش با او صادق نیست . کمتر او را می دید. وقتی با هم بودند حواس دخترک جای دیگری بود . دخترک بسیار کمتر به او اظهار علاقه می کرد . کمتر دستش را می گرفت . بیشتر از او عیب جویی می کرد .
پسرک احساس می کرد دخترک به او دروغ می گوید . رفتار و گفتارش مثل هم نیستند . روزی یکی از این تناقض ها را به دخترک گفت . دخترک نگاهی به او انداخت و سیلی به گوش او نواخت و رفت .
پسرک یک سال تمام هر روز با کبوتر برای دخترک نامه می نوشت و عذر می خواست ولی دریغ از یک جواب . پسرک اشک هایش را در نامه ریخت و با آخرین کبوترش برای دخترک فرستاد ولی باز هم جوابی نگرفت .
پسرک بالاخره نا امید شد و به همان ساحلی رفت که با دخترک آشنا شده بود . نگاهی به دریا انداخت و به عابقت عشقش فکر کرد ، اگر این عشق است دیگر نمی خواهد عاشق شود . خنجری بیرون کشید و بالا برد و بر سینه اش کوفت و قلبش را از سینه بیرون آورد . نگاهی به قلب داغ و پر احساسش انداخت که هنوز به یاد دختر پریچهر می طپید . آن را بوسید و به دریا انداخت .
سال ها گذشت . پسرک برای خود مردی شد بدون عاطفه . مرد بیدل. مرد بیدل ثروتمندترین و موفقترین مرد جهان گشت چون عاطفه نداشت و کارهایش را فقط با عقل و منطق انجام می داد . او چنان ثروتمند گشته بود که می توانست تمام کشور را بخرد . هر روز چندین دختر اصیل و زیبا را به او معرفی می کردند تا یکی را به همسری برگزیند ولی او بیدل بود . او نمی توانست دوست داشته باشد .
روزی پادشاه او را به قصر دعوت کرد تا با او صحبت کند . سر میز غذا خواهر پادشاه وارد شد . مرد بیدل نگاهی به او انداخت و او را شناخت ، خواهر پادشاه همان دختر پریچهر بود که هنوز هم در اوج زیبایی به سر می برد . دخترک هم تا او را دید شناخت . به طرفش دوید و نگاهش کرد و پرسید : « مرا میشناسی؟»
مرد بیدل سری به علامت تایید تکان داد . اشک در چشمان شاهزاده خانم حلقه زد . دست مرد بیدل را گرفت و لبانش را بر لبش گذاشت و او را بوسید و گفت : « مرا ببخش ، من دروغ گفتم اما هیچ چیز آنگونه که تو فکر می کنی نبود»
اما مرد بیدل با چشمان بی احساسش او را نگاه کرد و دستش را از دستانش بیرون کشید . او چه می توانست بگوید ؟ او چه کار می توانست بکند؟ او دل نداشت؟ چگونه جواب احساس را می داد؟ اگر دل داشت بی شک از فرط عشق به معشوق داشت در سینه اش می طپید اما او دلش را کنده بود .
فرسنگ ها دورتر در دریا غوغایی بر پا بود . هزاران ماهی ، کوسه ، مرغ دریایی که سال ها پیش قلب مرد بیدل را خورده بودند ناگهان از خود بی خود شدند . ناگهان مثل فلزی که جلب آهنربا شود همه به سمت کاخ به راه افتادند . همه آن ها حتی اگر فقط یک ذره از قلب کرد بیدل را خورده بودند عاشق شاهزاده خانم بودند . مگر می شود بخشی از قلب مرد بیدل را در خود داشت و تمام وجود خود را فدای شاهزاده خانم پریچهر نکرد؟
تمام موجودات دریا به سمت شاهزاده خانم هجو آوردند و او را دور کردند . همه سعی می کردند ذره ای از وجود معشوق را بیابند .
دقیقه ای بعد هیاهوی اطاف شاهزاده خانم پراکنده شد . مرد بیدل نزدیک رفت و دید از آن دخترک پریچهر فقط لباسهایش مانده است . تمام وجود او را برده بودند.
مرد بیدل نگاهی انداخت و پشتش را به قصر کرد و رفت و حتی یک قطره اشک هم نریخت . چگونه عشق میورزید و حسرت میخورد که او مرد بیدل بود .
نظرات ()همه چیز سه سال و هفت ماه پیش شروع شد. روزی که برای اولین بار دیدمت. یه دختر خیلی خوشگل ، ناز ، سرحال و خنده رو. اون موقع هنوز موهات مشکی و های لایت بود و چقدر هم بهت میومد، چقدر خوشگل و دلنشین بودی. همون موقع خوشم اومد ازت ولی تقریبا یه سال طول کشید تا به خودم جرات بدم و یه فال حافظ بگیرم ، فالمون خوب بود .
یادمه عذا گرفته بودم که چه جوری بهت بگم . یه روز بعد از نماز صبح خوابم نبرده بود و لبه تختم نشسته بودم. مامانم اومد تو اتاق و پرسید چمه؟ گفتم میخام یه کاری بکنم ولی از اینکه چی میشه میترسم، اونم گفت: « اگر کار درستیه انجامش بده ، نتیجش اصلا مهم نیست، کار درست رو باید کرد ، چه بشه ، چه نشه » مامانم اگه میدونست با این حرفش منو تو چه هچلی میندازه شاید هرگز این حرف رو نمیزد.
فرداش دعوتت کردم باهم بریم بیرون . تو هم که دستپاچه شده بودی گفتی باید فکر کنی و چند روز دیگه جواب میدی. خیلی خوشحال بودم آخه قیافت عینه کسایی بود که میخوان بگن آره ولی هفته بعدش گفتی نه ! خیلی هم زشت گفتی «من گوشم از این حرفا پره»
اولش ناراحت شدم ولی بعدش تصمیم گرفتم کوتاه نیام. 5 ماه بعد تولدم بود. یه نقشه بی نظیر ریختم و دوستاتو دعوت کردم تولدم . اینجوری تو هم مجبور میشدی بیای. فال حافظم خیلی عالی بود و باید دعوتت می کردم. بازم قیافه ات طوری بود که انگار میای ولی نیومد. جات خالی اون شب کلی فحش دادم به حافظ بنده خدا . بیچاره حافظ !
سه ماه بعدش یه ای- میل دادی و از اینکه نیومدی تولدم عذرخواهی کردی. این اولین قدمی بود که به سمت من برداشتی. تازه نمیدونم ای- میلمو از کجا گیر اورده بودی. این شروع یه ارتباط اینترنتی یه سال و دو ماهه بود که به روزی ختم شد که من مدل موهامو عوض کرده بودم. تنها کسی که گفت مدل جدید بهم میاد و خوشتیپتر شدم تو بودی. نمیدونی چقدر خوشحال شدم. حس میکردم حالا وقتشه که شمارمو بهت بدم. فال حافظ گرفتم. اونم موافق بود . منم شمارمو برات میل کردم.
توی اون سه روزی که طول کشید تا ای- میلمو بخونی و بهم زنگ بزنی داشتم دیوونه میشدم و دوباره کلی بد و بیراه نثار خواجه کردم.
بعد از اینکه بهم زنگ زدی یه ماه طول کشید تا دوست بشیم. چه اتفاق های جالبی افتاد. چطور حرفای من یکی بهت ثابت شد و چقدر زود بهم اعتماد کردی. چه روزای خوبی بود.
وقتی دوست بودیم مهمترین چیز برام خوشحال تو بود. هر کاری میکردم برات، حتی کارهایی که برای خودم نمیکنم مثل تقلب. روز به روز بیشتر دوستت داشتم و بیشتر دلم میخاست واسه همیشه مال من بشی.
درسته که 3 بار باهات دعوا کردم ولی من فقط یه بار واقعا میخاستم باهم نباشیم، اون باری که با بابام دعوام شد ، دو بار دیگه برای این بود که یه کمی بیشتر بهم توجه کنی. در تمام اون چهار ماهی که دوست دخترم بودی حتی یه لحظه هم نمیخواستم از دستت بدم ، حتی یه لحظه .
تا اینکه روزای بد شروع شد. یه روز که حالت خوب نبود من گفتم بیام دنبالت و ببرمت بیرون ولی گفتی نه . سه بار اصرار کردم و تو سرم با لحن بدی داد کشیدی . دلمو شکستی . من به خاطر تو میخاستم بیام، چون حالت خوب نبود. سه روز فقط اس ام اس هاتو جواب دادم و خودم بهت اس ام اس ندادم تو هم بعد از سه روز دیگه اس ام اس ندادی . گفتم صبر میکنم تا ازم عذرخواهی کنی ، من که کار بدی نکردم ، تو داد کشیده بود و یه معذرت خواهی به من بدهکار بودی . باید میدیدم که حاضری به خاطرم غرورتو زیر پا بذاری؟
یه هفته گذشت و خبری نشد. تقریبا میتونم بگم سخت ترین هفته زندگیم بود. بالاخره بهت اس ام اس دادمو به خاطر گناهی که مرتکب نشده بودم عذر خواستم . ولی تو گفتی که دیگه نمیخای باهام دوست باشی.
میخاستم حسودیت رو تحریک کنم و ببینم دوستم داری یا نه. چون قبلا دیده بود در این جور موارد چه جوری رفتار میکنی. چندش آورترین دوستت رو انتخاب کردم ، کسی که مطمئن بودم بیشتر از همه حرصت رو در میآره و گفتم از طرف من بهش پیشنهاد دوستی بده و انتظار داشتم حسودیت بشه و برگردی ولی نشد. از ظهر که بهت گفته بودم عصبی بودم و عذاب وجدان داشتم. بالاخره عصر بهت اس ام اس دادم و گفتم نمیخواد بهش بگی. شکارچی تو تله افتاد. دلم یومد این بازی رو ادامه بدم. سه ساعت بعدش اس ام اس دادی که ندیدی و بهش گفتی و اونم گفته نه ! بهم گفتی کثافت پررو، بهم گفتی برم گم بشم . خوب بهانه ای پیدا کرده بودی . از اون روز دیگه جوابمو ندادی. یه روز هر یه ساعت یه اس ام اس بهت دادم ولی دریغ از یه جواب . چند بار زنگ زدم برنداشتی ، التماس کردم، تهدید کردم ، خواهش کردم، ولی جواب ندادی .
تا اینکه دیروز اتفاقی یه لحظه دیدمت . یه لحظه خیلی کوتاه نگاهمون به هم رسید. توی همون یه نگاه من جواب همه سوالام رو گرفتم .
چرا بعد از سه سال تازه اومدی سراغم؟ چرا هیچوقت به خاطر من از هیچ چیز گذشت نکردی؟ چرا یهویی بهم اعتماد کردی؟ چرا هیچ کس نباید ما رو با هم میدید؟ چرا حتی به نزدیکتیرن دوستت هم نگفتی ما دوستیم؟ چرا هر چی شرط برای آیندمون میذاشتم راحت قبول میکردی؟ چرا اینقدر زود باهام صمیمی شدی؟ چرا هیچ وقت باهام مهربون نبودی؟ چرا هیچ وقت نگفتی دوستم داری؟ چرا دلت برام تنگ نشد؟ چرا اس ام اس هام رو جواب نمیدی؟ چرا منو نمی بخشی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
جواب اینا خیلی ساده بود. از اولش من برای تو هیچی بیشتر از یه ابزار نبودم. یه ابزار برای رسیدن به اهدافت. تو میخاستی از من استفاده کنی و حالا که کارت با من تموم شد در اولین فرصت منو انداختی دور.
باورت نمیشه ولی از دیروز که دیدمت دیگه گریه نکردم، دیگه صدات رو که ضبط کردم گوش ندادم، دیگه چهره ات رو تو ذهنم نیووردم. اتفاقا خیلی خوشحالم چون میدونم اشتباه من باعث نشد که از دستم بری. هنوزم دوستت خواهم داشت ولی الان دیگه میدونم لایقش نیستی. هنوزم دلم برات تنگ خواهد شد ولی دیگه بهت اس ام اس نمید. هنوزم برای عشقمون گریه خواهم کرد ولی میدونم فقط عشقم بوده نه عشقمون. هنوزم هر جزوه ای رو باز میکنم یاد تو خواهم افتاد ولی میدونم واسه من این جزوه ها یادگاریه ولی واسه تو هیچی نیست غیر از یه سری برگه پاره. هنوزم وقتی کتاب کوه پنجم رو میبینم چشمای خوشگلت جلوی چشمم خواهد آمد ولی میدونم تو حتی اون کتاب رو یه خطشم نخوندی. هنوزم خوابتو خواهم دید ولی میدونماینا همش رویاس.
یه روزی پشیون خواهی شد ، یه روزی که دیگه خیلی دیره .
نظرات ()سلااااااااااااااااااااام خوانندگان جان
خوبین؟ فکر کنم یه سالی هست اینجا پست ندادم ... شاید هم بیشتر ... دلم براتون تنگ شده بود ... چه میکنید با اغتشاشات؟ با بسته شدن اعتماد ملی؟
اینا همش کشکه ... آقا ما به اون دختره که میخاسیم رسیدیم ... ولی غافل از اینکه محسن نامجو با همه خریتش راست میگه ... آفت عشق وصل یابیست ... چشمتون روز بد نیاره 
الانم تموم شده ... شاید یه روز قصه اش رو کامل براتون گفتم ... ولی نکته دردناک اینه که هنوز دلم براش تنگ میشه 
نظرات ()من کویرم ای خدا با حسرت یه قطره آب ... یه عمره که دریا رو از دور می بینم تو سراب
بهار برام یه اسمه ... یه اسم کهنه تو کتاب ... حرف من با آسمون چرا می مونه بی جواب؟
خداااااااااااااااااایا خدایا کویرم کویرم ... بگو ابر بباره می خواااااااااااام جون بگیرم
اگه بارون بباره رو تن و خشک و تشنه ام ... گیسوی سبز جنگل تنمو می پوشونه ... پرنده رو درختام می سازه آشیونه
خداااااااااااااااااایا خدایا کویرم کویرم ... بگو ابر بباره می خواااااااااااام جون بگیرم
نظرات ()به همین سادگی رفتی ... بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه ... سهم من اشک که ببارم
به همین سادگی کم شد ، عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم ... خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون ... تو عزیزتر از چشمای
هر جا هستی خوب و خوش باش ... تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون ... نشه باورت یه روزی ... که دوست ندارم ... اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم ... پای غم هات نمی موندم ... واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم ... واسه این بود که می دیدم ... داری آب میشی میمیری ... اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی ... از دلم نمیری عمرم ... نفاسمی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد ... از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی ... من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه ... بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار ... واسه چشمات گریه می کرد ... گریه می کررررررررررررد
نظرات ()۱) دوستت دارم نه به خاطر شخصیتت ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا می کنم
۲) هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشک های تو نمی شود
۳) اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
۴) دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلبت را لمس کند
۵) بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
۶) هرگز لبخند را ترک نکن زیرا هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود
۷) تو ممکن است در دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
۸) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نسیت وقتش را با تو بگذراند نگذران
۹) شاید خدا خواسته بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این صورت وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی
۱۰) به چیزی که گذشت غم مخور و به آنچه پس از ان آمد لبخند بزن
۱۱) همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال به همه اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی
۱۲) خودت را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی ، قبل از آنکه دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی که او تو را بشناسد
۱۳) زیاده ار حد خودت را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
نظرات ()تا حالا شنیدین میگن ترس برادر مرگه؟ ... به نظر من که واقعا راس میگن ... توی عمرم نه چندان بلندم چند بار به شدت ترسیدم ولی هر بار مدتش خیلی کوتاه بوده ... مثلا اون باری که با دوستام رامین و پیام تصادف کردیم و چپ کردیم چند ثانیه بیشتر طول نکشید ... ولی این بار حدود۲۰ ساعت ترسناک و غیرقابل تحمل داشتم ... بذارید از اول براتون تعریف کنم
یکشنبه ساعت ۹.۳۰ صبح : من از حموم اومدم بیرون و مثل همیشه با وسواس گوشم پاک کردم ... برعکس همیشه چند وقت بود که زیاد گوش پاکن رو داخل گوشم فرو نمیکنم ... یه لحظه حس کردم یه چیز محکم و غیر گوشتی ریز تو گوشم هست ولس باش کلنجار نرفتم
یکشنبه ساعت ۲ ظهر : به پهلو روس تختم خوابیده بودم و داشتم کتاب «خدمتگذار تخت طاووس» نوشتهی پرویز راجی (آخرین سفیر شاه در لندن) رو می خوندم که حس کردم گوش داره پر آب میشه ... دست که زدم دیدم خونه ... زیاد نترسیدم ... با دستمال کاغذی خون دم گوشم رو پاک کردم و خوابیدم
یکشنبه ساعت ۳ بعدازظهر : از خواب که بیدار شدم دیدم چند قطره خون رو تختم هست ... بازم قضیه رو جدی نگرفتم ... فقط سعی کردم با گوش پاکن گوشم رو تمیز کنم و خونش رو خارج کنم (و بعدا فهمیدم چه کار اشتباهی کردم)
یکشنبه ساعت ۸.۳۰ شب: بالاخره وقتی دیدم گوشم گرفتهاس و چیزی نمیشنوه و هنوزم خونش خشک نشده به اصرار ظهر تا شب مامانم گوش دادم و رفتم پیش دکتر عمومی درمانگاه محلهمون ... دکتر یه نگاهی به گوش چپ و مصدومم انداخت و بعدش گفت گوش سالمم رو نشونش بدم ... دوباره یه نگاهی به گوش چپم انداخت و گفت به نظر میرسه پردهی گوشم پاره شده ... بهتره فردا اگه آب دستمه بذارم زمین و برم پیش دکتر فقیهی که متخصص گوش و حلق و بینیه ... یه معرفی نامه هم برام نوشت و ازم قول گرفت نتیجه رو بهش خبر بدم ... بعدش من با یه حالت خودمونی ازش پرسیدم حالا چی می شه دکتر؟ ... اونم توضیح داد که اول باید ببینن پرده گوش پاره شده یا نه و اگه آره تا چه حد ... در خیلی مواقع هم می شه با عمل جراحی پرده رو ترمیم کرد ... این شروع اون ۲۰ ساعتی بود که اول مطلب گفتم ...گرچه پیش دکتر سعی کردم خودم رو طوری نشون بدم که انگار قضیه برام خیلی مهم نیست ولی واقعیت این بود که بیرون درمانگاه بغض کرده بودم ... تصور اینکه گوش چپم دیگه نمیشنوه خیلی داشت آزارم می داد ... از خونه تا درمانگاه پیاده ۳ دقیقه هم نیست واسهی همین زود رسیدم خونه و جریان رو تعریف کردم ... انتظار همدردی بیشتری داشتم دار حالی که بیشتر شماتتم کردن که چرا گوشم رو دست کاری کردم
یکشنبه ساعت ۱۲ شب : الان یه ساعتی هست رفتم توی تخت که بخوابم ولی خوابم نمیگیره ... مدام نگران این هستم حالا چی میشه ... بعضی وقتا اشک هم میریزم ... همش دارم به این فکر میکنم که دارم تقاص کدوم گناهم رو پس میدم ... به خاطر چی دارم به این سختی مجازات میشم ... اون شب آخرین باری که ساعت رو دیدم ۲ بود
دوشنبه ساعت ۴ عصر : دکتر هانی که از دوستای دکتر دانشور (همکلاسی بابام در دوران دبیرستان و دوست خانوادگی فعلی) بود من رو معاینه کرد ... خیلی دکتر بداخلاقی بود ... گفت با گوشت چی کار کردی که این طوری شده و وقتی من همش می گفتم هیچی، به نظر رسید ممکنه برای اعتراف گرفتن بزنه تو گوشم! ... خلاصه بعد از کلی معاینه گفت نمیتونه الان تشخیص بده پرده پاره شده یا نه ولی احتمالش کمه چون پده به این راحتی ها پاره نمیشه ... یه قطره بهم داد و یه قرص و گفت ۲ هفته دیگه برم پیشش تا گوشم رو شستشو بده و اون موقع اظهارنظر بکنه که آیا پرده گوشم پاره شده یا نه ... نفس راحتی کشیدم
دوشنبه ساعت ۴.۳۰ عصر : دکتر فقیهی بعد از دیدن گوشم قهقهای زد و گفت منو ترسوندی شادوماد ... احتمال اینکه پردهی گوشت پاره شده باشه کمتر از ۵٪ ... یه قطره بهت میدم که تا یه هفته گوشت رو خوب باهاش شستشو میدی ... بعدش میشه فهمید که پردهی گوشت پاره شده یا نه ... گفت به هیچ وجه علایم پارگی پرده رو که یکیش درد شدید ندارم ... حالا واقعا یه نفس راحت کشیدم و به یاد حرف دیشب دوستم افتادم ... در مورد خدا زود قضاوت نکن
واقعا ترس برادر مرگه ... شاید بشه گفت این بدترین شب زندگیم بود ... ولی یه چیزایی یاد گرفتم ... مطمئنم که چیزایی که یاد گرفتم به سختی اون شب میارزید
نظرات ()اين حافظ هم بعضی وقتا بدجوری حال گيری میکنه و میزنه تو چرت آدم ... چه جوری؟ ... چه جوری نداره ... الآن براتون تعريف میکنم
من چند ماهی هستش که از يکی خوشم میياد ... ما با هم يه جورايی دوست هستيم ولی در حد دوستی ، نه بيشتر ... من هم خيلی دلم میخواد روابطمون بيشتر از اينی که هست بشه ولی میترسم ... میترسم اگه بهش بگم بگه نه ... در واقع حق هم داره که بگه نه ... شايد اگه من هم جای اون بودم و شرايط اون رو داشتم میگفتم نه ... از ترس نه نشنيدن و اينکه همين دوستی محدودمون هم از دست بره من هيچی نمیگم ...
خيلی بده آدم از يکی خوشش بياد ولی نتونه بهش بگه ... مثل اين میمونه که بخوای يه چيز قيمتی و شکستنی رو بخری ولی از ترس اينکه بعدا بشکنه فقط از دور تماشاش کنی ... میدونم دارم اشتباه میکنم ولی طاقت شکستنش رو ندارم ...
ولی يه حسی هست که همش میگه بايد بهش بگم ... نهايتش اين میشه که بهم میگه خاک بر سرت که ظرفيت نداشتی يکی تو روت بخنده ...
خلاصه پريشبا دست به دامن ممد جون شدم (شمسالدين محمد که از بچههای گل شيرازه) ... نيت کردم بگم يا نه و کتابو باز کردم ... چشمتون روز بد نبينه ... چنان ترسوند منو که جا زدم و پشيمون شدم ... خيلی کم شده فال حافظ برای من بد بياد ... کلا خوبيه فال حافظ اينه که بيشتر وقتا خوب مياد ولی در مورد من بد جوری حال گيری شد ... گفت آبرومو میبره ... خلاصه از شما چه پنهون من هم دو تا فحش به خودم دادم دو تا به حافظ و سعی کردم بیخيال بشم ... هر چند میدونم خيلی سخته ولی چه میشه کرد ...
حافظ يه دفعه گفت خوبه برو جلو و معذرت خواهی کن (سر جريان X) اون طوری شد و به اون صورتی که قبلا نوشتم غرورم شکسته شد ... وای به حال الآن که ديگه حافظ هم بد مياد ...
حالا قبول دارين بعضی وقتا حافظ بدجوری حال آدم رو میگيره؟
نظرات ()دلم براش تنگ شده ... تنها کسی که به طور کامل منو میفهميد ... دلم براش لک زده ... برای حرف زدنش ... برای خنديدنش ... برای چايی درست کردنش ... برای طرز تفکر معرکهاش ... برای همه چيزش ... هيچ جايگزينی براش پيدا نمیشه ... اون لنگه نداشت ... آخه چطوری دلش اومد منو تنها بذاره؟ ... وسط اين همه آدمی که اصلا به حرفام گوش نمیدن چه برسه به اينکه بخوان حرفم رو بفهمن ... دلم براش تنگ شده
هر جوری حساب کنم اون رو توی زندگيم کم ميارم ... هر چی هم که داشته باشم جاش هميشه خالی میمونه
محسنم رو میگم ... پسر دايی عزيزم رو میگم ... تنها کسی که میتونست روی من تاثیر عميق بذاره ... خيلی زود بود که اون بميره، خيلی زود ... اگه الان بود توی اين برهوت تنهايی که حتی اونی که دوسش دارم حرفم رو نمیفهمه برام سرپناه بود ... برام دلداری بود ... برام جايی بود که افکار به هم ريختهام رو سامان بدم ...
تمام فلسفهی زندگی به هم ريخته ... نياز به تفکر دارم و يه راهنماي خوب و وارد که توی اين هزارتوی چراها منو راهنمايی کنه ... نياز به يکی دارم که باهام راجع به همه چيز حرف بزنه ... نياز به يکی دارم که باهام شطرنج بازی کنه و وسطش باهم راجه به اين فضا بحث کنيم ... نياز به يکی دارم که بهم بگه مغز دخترا چه جوری کار میکنه و منو راهنمايی کنه چه جوری دل دختری رو که دوسش دارم به دست بيارم ... نياز به يکی دارم که بهم اميد بده ... نياز به يکی دارم هر چی که توی دلم میگذره بتونم بهش بگم ... نياز به يکی دارم که توی حل کردن تمرينهای استاتيک کمکم کنه و هر وقت حوصلهام سر رفت وسطش مچ بندازيم (و من ببازم) ... نياز به يکی دارم که باهاش برم توی پارک و لب رودخونه بشينم و برام ثابت کنه خدا هست و مهربونه ... نياز به محسن دارم ... به محسن ... محسن
دلم برات تنگ شده محسنم ... خيلی زياد ... جات هميشه خاليه
نظرات ()